ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
[ + ] نوشته شده توسط در جمعه 10 تیر1390 ساعت 7:40 بعد از ظهر { }
چهل روز گذشت ....
السلام علیکم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیک یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله)اربعین حسینی بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)
چهل روز گذشت ....
از آن روز که خورشید به جای آسمان، در بالای نیزه میدرخشید، 40 روز گذشته است.
حالا دیگر کاروان اسرا به زخم زبان، به تازیانه، به شلاق عادت کردهاند.
چوب خیزران دیگر بر لبهای مبارک حضرت سیدالشهدا (ع) فرود آید یا نه، فرقی ندارد.
40 روز است یتیمان حسین در خرابههای شام، منزل گزیدهاند.
جوانان بنیهاشم جملگی به شهادت رسیدهاند.
کوچه بنیهاشم را حزنی عظیم و غمی بزرگ فراگرفته و جز ناله «امالبنین» دیگر صدایی شنیده نمیشود.
بنیآدم دیگر اعضای یک پیکر نیستند... بنیآدم پیکر بنیهاشم را قطعه قطعه کردند و آدم(ع) از محمد(ص) شرمنده شد.
بنیآدم بهخاطر یک مشت گندم، مردم را به جان حسین انداخت و سم اسبها تا میتوانستند روی ابدان بریده بریده تاختند.
اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين وشايعت وبايعت و تابعت علي قتله اللهم العن جميعا
[ + ] نوشته شده توسط در دوشنبه 4 بهمن1389 ساعت 4:46 بعد از ظهر { }
مرد خشن و زن صبور
… زن نمي دانست که چه بکند؛ خلق و خوي شوهرش از اين رو به آن رو شده بود قبل از اين مي گفت و مي خنديد، داخل خانه با بچه ها خوش و بش مي کرد اما چه اتفاقي افتاده بود که چند ماهي با کوچکترين مسئله عصباني مي شود و سر ديگران داد و فرياد مي کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمي ترسناک و عصبي مزاج تبديل شده است. زن هر چه که به ذهنش مي رسيد و هر راهي را که مي دانست رفت اما دريغ از اينکه چيزي عوض شود. روزي به ذهنش رسيد به نزد راهبي که در کوهستان زندگي مي کند برود تا معجوني بگيرد و به خورد شوهرش دهد، شايد چاره اي شود ! از اينرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پيش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسيرهاي سخت، خود را به کلبه ي راهب رساند، قصه ي خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببيند چه معجوني را برايش مي سازد …
راهب نگاهي به زن کرد و گفت : چاره ي کار تو در يک تار مو از سبيل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حيوان وحشي؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مويي از سبيل ببر کوهستان را آوردي چيزي برايت مي سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتي از اميد و ياس به خانه برگشت. نيمه شب از خواب برخاست. غذايي را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ي کوهستان شد آن شب خود را به نزديکي غاري رساند که ببر در آن زندگي مي کرد از شدت ترس بدنش مي لرزيد اما مقاومت کرد. آن شب ببر بيرون نيامد. چندين شب ديگر اين عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزديکتر مي شد تا آنکه يک شب ببر وحشي کوهستان غرش کنان از غار بيرون آمد اما فقط ايستاد و به اطراف نگاهي کرد.
باز هم زن شبهاي متوالي رفت و رفت … هر شبي که مي گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزديکتر مي شدند. اين مسئله چهار ماه طول کشيد تا اينکه در يکي از آن شبها، ببر که ديگر خيلي نزديک شده
[ + ] نوشته شده توسط در پنجشنبه 11 شهریور1389 ساعت 10:26 قبل از ظهر { }
شیطان می خندید
شيطان را ديدم. در حوالي ميداني بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را...و شيطان ميخنديد
[ + ] نوشته شده توسط در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 4:34 بعد از ظهر { }
ولادت بقیه الله
شد نیمه ی شعبان و جهان گشت جوان از مقدم پاک آن ولی سبحان
آن پرده نشین کاخ وحدت امروز بنمود رخ از پرده و گردید عیان
[ + ] نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت 10:58 بعد از ظهر { }
درباره
پیام مدیر با سلام به شما بازدید کنندگان محترم این سایت امیدوارم لحظات خوبی را سپری کرده باشید. پریسا مدیر سایت.E-mail:parisa_670@yahoo.com در جهت تبادل لینک شما ما را با نام /"به نام آنکه غم را در شکوه دیدار می شکند.." لینک کنید و بعد من را مطلع سازید تا شما را لینک کنم