پریسا: دوستای عزیزم که طرفدار سیاست و نامزدهای انتخابتونید سلام
می خواستم بگم انتخابات دیگه تموم شده و من حوصله سیاست ندارم و ازتون خواهشمندم که برید به وبلاگ های دیگه سر بزنید من دیگه نه می خوام از سیاست بنویسم و نه می خوام که شما تو وبلاگ من مطلب بزارید.دیگه مشکلی نیست؟ دیگه مطلب سیاسی نمی بینم ؟ممنون گلم...
من دارم راه میام هی می گم عزیزم گلم من دیگه نمی خوام سیاسی بنویسم و اینکه وبلاگ شعریه نمی خوام اسم نامزدها رو وبلاگم باشه آخه زشت می شه اما می گم معذرت چون می خوام قسمت نظراتم و درست کنم نمی شه توش نظرات گذاشت...
شما هم اگه نامزد انتخابتو خیلی دوست داری هیچ وقت نبایدکاری کنی به ضرر و ضایع شدنش باشه.
اگه دوست داری بگو یه نویسنده اضافه کنم تو هم توش مطالب عشقی بزار نه سیاست...
آقای عشقه موسوی:
zaheran hame ye shoma dorogh karetone agar to in weblog siasi nemineveshty man inja che ghalaty mikardam? baba hamaton dorogh go hastin khabar nadarin ke madare hameye gonaha hamin doroghe onam doroghe ashkar khejalat bekeshin bakhshe nazarateto dorost kon ama agar ghesmate ozviat ro bar dari baz dastresito mahdod mikonam
پریسا:چرا شلوغ می کنی؟من کی دروغ گفتم؟ یه ذره دقتت رو بالا ببر که به بقیه تهمت دروغ نزنی.. من نگفتم از سیاست ننوشتم گفتم دیگه نمی خوام سیاسی بنویسم. بیا برو با این کارا به هیجا نمی رسی آخه به تو دارن چی میدن که خودتو داری فدا می کنی برای کسی که تو رو نمی شناسه و به فرض اینکه بشناستت می خواد بهت مدال بده یا بیاد بگه من یکاری می کنم که تو رئیس جمهور بشی؟ عزیزم الان مملکت ما بحث موسوی یا احمدی نژاد نیست نگو خبر نداری!! پسر خوب بهم میل بزن اگه می خوای بحث سیاسی کنیم من خیلی راحت بهت می گم که الان این چیزا که می شنوی جز شایعه ای بیش نیست.. و این که همه این اتفاقات یک دلیل بیشتر نداره اونم اینه که مردم غربال بشن برای ظهور امام زمان(عج) باید مراقب باشیم جز منافقین نمیریم..
ببین آقای عشقه موسوی من قالبم رو اومدم عوض کنم قسمت عضویت پاک شد
[ + ] نوشته شده توسط parisa در جمعه 29 خرداد1388 ساعت 6:26 بعد از ظهر { }
<< داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف >>
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟ - چهل روبل . - نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد.. شما دو ماه براي من كار كرديد. - دو ماه و پنج روز - دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. سه تعطيلي .. . . «يوليا واسيلي اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد. - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد. دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصيها ؛ آهان، چهل و يك روبل، درسته؟ چشم چپ «يوليا واسيلي اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت. - و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .. فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد. پس پنج تا ديگر كم ميكنيم. در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد... « يوليا واسيلي اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم. - امّا من يادداشت كردهام .. - خيلي خوب شما، شايد … - از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي ميماند. چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره ! - من فقط مقدار كمي گرفتم .. در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.. - ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . يكي و يكي. - يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . - به آهستگي گفت: متشكّرم! - جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. - پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟ - به خاطر پول. - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ - در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند. - آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده. ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است. بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم. براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم! پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود.
[ + ] نوشته شده توسط parisa در شنبه 23 خرداد1388 ساعت 8:52 بعد از ظهر { }
درباره
پیام مدیر با سلام به شما بازدید کنندگان محترم این سایت امیدوارم لحظات خوبی را سپری کرده باشید. پریسا مدیر سایت.E-mail:parisa_670@yahoo.com در جهت تبادل لینک شما ما را با نام /"به نام آنکه غم را در شکوه دیدار می شکند.." لینک کنید و بعد من را مطلع سازید تا شما را لینک کنم