پاهایی سرد و کرخت
بر روی آسفالت سخت خیابان
پایانی نیست انتهایی نیست
شاید تک دسته گل آخر شب یا فال حافظی
نگاهی غمگین خسته و خسته
شکم کم طاقتی که دیگر نایی برای آوای گرسنگی هم ندارد
و بدون هیچ زنگ خطری
خوشحال از چراغی قرمز و ترافیکی صبحگاهی
غمگین از سبزی چراغ و دیدن هم جنسی و هم سنی
کنار پدر و مادر
بی هیچ زنگ خطری
آسمان خراش نظاره گرش
تکه نانی کم کننده گرسنگی او
نگهبان رستوران زنجیره ای که نمیگذارد حتی چشمانش را سیر کند
و مردمانی که حتی راه را بر اشک خدا هم میبندند
بر عشقش
با چتری یا شیشه و سقفی
از چه می هراسند؟
صدای زنگ دیگر هیچکس را بیدار نمیکند
زنگ هم مرده
یا شاید فشار دستان آنها بر گوششان زنگ را هم کشته
پاهای بی رمق کودک
جور تن مریض و نحیف مادر یا علیل شدن پدر
پایانی نیست انتهایی نیست ترسی نیست زنگی هم نیست
لبخند رهگذری
نگاهی از روی ترحم
شاید برای کم کردن صدای وجدان
و همین و بس
دیگر زنگ هم خسته شده
خدا هم خسته شده
عشق هم خسته شده
اشک هم خسته شده
بدنبال راهی
شاید خواب
رویایی باور نکردنی
هر چه باور نکردنی تر بهتر
آنقدر که مرزی نماند
بین خواب و بیداری
بین مرگ و زندگی
بین هستی و نیستی
چشمی و ستاره ای
انسانی و خدایی
زنگی و گوش شنوا
مگر شب نشده
چرا نمیخوابند؟
شب چه زیباست
ستاره ای که هیچوقت تو را ندیده
نورش را بر تنت میریزد
بی هیچ منتی و ترسی
شاید خداست
منتظرش میماند
شاید تا نفس صبح پنجره ای
نور ستاره همه ی زنگها را بیدار می کند
همه ی گوشها را شنوا
همه ی آسمانها را بارانی
بارانی از اشک شوق خدا
از عشقش
بر پاهای خسته اش
و صبحی که نیاز به خورشید ندارد
همان ستاره کافیست.
|