آمده اند به من مي گويند عشقم ازدوري من آب شده است آمده اند به من مي گويند درعذاب است فکر مي کنند من به خاطر دوري از او راحتم و من قلبم به خاطر جدايي از او آب شد به خدا از روز رفتنش چشمانم از خواب محروم شده اند
و آنچه بر من مي گذرد و گذشت بر او يک روز نيز نگذشت مرا ملامت کردند و گفتند بس است سرگرداني و اشتياق و سختي و دوري و تلخي گفتم مردم مرا رها کنيد ديگر کافيست من بعد از او در آتشم بعد از او در آتشم
به که بگويم در حالي که همه قهرند من با که درد و دل کنم به که بگويم خدا خودش مي داند که من چه حالي دارم
اگر شبي اشک چشمم را مي ديدند اگر شبي آتش عشق را مثل من احساس مي کردند مي فهميدند چه در قلبم از سرگرداني و اشتياق و تلخي مي گذرد و هيچ وقت ملامتم نمي کردند وهيچ حرفي نمي زدند
و هيچ وقت تو را ترک نمي کردم و به خاطر دوريت نمي سوختم قلب من يک عشق خود خواه را انتخاب کرد
هيچ وقت عاشق کسي نشد و هيچ وقت احساس پريشاني نکرد من را تنها گذاشت و با اينکه پيش او بودم از درد عشق رنج مي بردم من بين بهشت و آتشم بين بهشت و آتش
به که بگويم در حالي که همه قهرند من با که درد و دل کنم به که بگويم خدا خودش مي داند که من در چه حالي هستم..

|